ehsas

تک کل واشده ای گفت صبا را عشق است / بلبل آمد به میان گفت صدا را عشق است

گل و بلبل بنشسته به کنار / سنبل آمد بی میان گفت  وفا را عشق است . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

غرق ترانه میشوم از نگاه گاه گاه تو / کاش خانه ای بنا کنم در حوالی نگاه تو . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

گفتی چو خورشید زنم سوی تو پر / چون ماه شبی میکنم از پنجره سر

اندوه که خورشید شدی تنگ غروب / افسوس که مهتاب شدی وقت سحر . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

یادت باشه یادتو به یادم میمونه / یادی کن که یاد ما هم به یادت بمونه  . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

مهم این نیست که در عشق شکست بخوری ، مهم این است که در عشقی

که به خدا داری شکست نخوری . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

همین امروز دوستم بدار ، شاید فردائی نباشد . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

دانی که چرا ز میوه ها سیب نکوست / نصفش رخ عاشق است ، نصفش رخ دوست . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

باز آمدنم به خدمتت دیر نشد / اندیشه مکن دلم ز تو سیر نشد

یک موی تو را به عالمی نفروشم / تو جان منی ، کسی ز جان سیر نشد . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

من کویر خسته ام نوئی نم نم بارون / دلم برات تنگ شده کجائی ای مهربون . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

در مدرسه زندگی در کلاس دنیا ، سر زنگ املا ، یادمان باشد برای محبت

تشدید بگذاریم تا نیم نمره از محبت ها کم نشود . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

من به چشمان پر از مهر تو عادت دارم / به تو و طرز نگاه تو ارادت دارم

عطش حسرت دیدار تو را پایان نیست / اشتیاقی است که هر لحظه و هر ساعت دارم

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

سکوتی بود بر قلبم که با آن میزدم فریاد / اگر از شهر غم رفتی  مرا هرگز مبر از یاد . . .


نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 05:16 ب.ظ توسط meysam shahsavar نظرات |

من چقد خوشبختم که به او دل دادم

بی هراس و تردید ، باورش می دارم

چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد

گله هایی می کرد که توانم کم کرد

دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد

که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد

آن همه شادابی ، از وجودش دست شست

نا امیدی و درد ، روح او را آشفت

سایت سرگرمی و تفریحی فانی ها دات کام

گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی

حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی

یعنی او تا این حد به دل من دل بست

که به روی هر کس راه عشقش را بست

حاصل این دوری ، باور قلبم بود

قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود


نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 05:13 ب.ظ توسط meysam shahsavar نظرات |

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمین‌هایی که دیدارش

بسان شعله‌ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده‌ی بیدار

نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار

چو کرم نیمه‌جانی بی‌سر و بی‌دم

که از دهلیز نقب‌آسای زهراندود رگ‌هایم

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده‌های تار

و می‌پرسد، صدایش ناله‌ای بی نور

«کسی اینجاست؟

هَلا! من با شمایم، های! ... می‌پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا که لبخندی؟

فشار گرم دست دوست مانندی؟»

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست،

حتی از نگاه مرده‌ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست، الا پِت پِت رنجور شمعی در جوار مرگ

مَلول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ

وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه‌ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد

ولی آنجا حدیث بَنگ و افیون است - از اِعطای درویشی که می‌خواند

«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد»

وز آنجا می‌رود بیرون، به سوی جمله ساحل‌ها

پس از گشتی کسالت بار

بدان سان باز می‌پرسد سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار

کسی اینجاست؟

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست

که می‌گویند بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده‌ی مهجور

«خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

...

کجا؟ هر جا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی‌زن، ز سیلی‌خور

ازین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

عُمَر با سوط بی‌رحم خشایرشاه

زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من

...

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 



نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد 1390 ساعت 09:32 ب.ظ توسط meysam shahsavar نظرات |

سکوتم را نمی‌خواهم

زبان در کام خشکیده

دلم سرد و تنم لرزان و رنجیده

صدایم در گلو بسته نفس را راه و من آزرده می‌گردم

هوا سنگین شده گویی

زمین دلمرده،

بذرها بلعیده و رستن نیاموخته

فقط خار است و خاشاک و صدای سوز سرما

که گاهی بر حصار خانه می‌کوبد و

تا استخوان را مغز می‌شکافد

ناگزیرم بر سکوتی ممتد و مبهم

بر سکوتی ترجمان صد هزاران داد و بیداد از زمانه

ولی ... هی هی و هیهات

سکوتم را نمی‌خواهم

سکوتم منجمد در کوچه ها،

پس کوچه های مبهم و تاریک تاریخ است

سکوتم حاصل مرگ زمان است و

سکون و ماه و خورشید و

توقف در شبی یلدا

سکوتم را چه خوش جغدان سرودند و

پلشتان بانگ سر دادند

ولیکن چشم به فردایی دگر دارم

که آید نور مطلق، زاده‌ی عدل و صفا

سر برآرم، نعره‌ای از جان کشم:

«سکوتم را نمی‌خواهم»



نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد 1390 ساعت 09:31 ب.ظ توسط meysam shahsavar نظرات |

ای دیو سپید پای دربند / ای گنبد گیتی، ای دماوند

از سیم به سر یکی کله‌خود / ز آهن به میان یکی کمربند

تا چشم بشر نبیندت روی / بنهفته به ابر چهر دلبند

تا وارهی از دم ستوران / وین مردم نحس دیومانند

با شیر سپهر بسته پیمان / با اختر سعد کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون / سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت / آن مشت تویی تو، ای دماوند

تو مشت درشت روزگاری / از گردش قرن‌ها پس‌افکند

ای مشت زمین بر آسمان شو / بر ری بنواز ضربتی چند

نی‌نی تو نه مشت روزگاری / ای کوه نیم ز گفته خرسند

تو قلب فسرده زمینی / از درد ورم نموده یک چند

تا درد و ورم فرو نشیند / کافور بر آن ضماد کردند

شو منفجر ای دل زمانه / وان آتش خود نهفته مپسند

خامش منشین سخن همی گوی / افسرده مباش خوش همی خند

پنهان مکن آتش درون را / زین سوخته‌جان شنو یکی پند

گر آتش دل نهفته داری / سوزد جانت به جانت سوگند

بر ژرف دهانت سخت بندی / بربسته سپهر زال پرفند

من بند دهانت برگشایم / ور بگشایند بندم از بند

ا‌ز آتش دل برون فرستم / برقی که بسوزد آن دهان‌بند

من این کنم و بود که آید / نزدیک تو این عمل خوشایند

آزاد شوی و برخروشی / ماننده دیو جسته از بند

هرای تو افکند زلازل / از نیشابور تا نهاوند

وز برق تنوره‌ات بتابد / ز البرز اشعه تا به الوند

...



نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد 1390 ساعت 09:29 ب.ظ توسط meysam shahsavar نظرات |

همانطور که در جریان هستید، پس از 9 قرن منظومه «خسرو و شیرین» دچار ممیزی وزارت ارشاد شد! یکی از اصلاحیه‌هایی که به این منظومه نظامی گنجوی وارد شده، این است که در صفحه 135 کتاب سطر 14 گفته‌اند «در آغوش کشیدن» حذف شود. که این بخش از داستان درباره این است که خسرو را در خواب کشته‌اند و حال شیرین زانو می‌زند و جسد خسرو را در آغوش می‌کشد. و یا در صفحات 62، 81 و 82 کتاب هم چنین حذفیاتی اعلام کرده‌اند که باز هم موضوعاتی چون به خلوت رفتن، آغوش، گرفتن دست و از اینگونه موارد مورد نظر بوده است.

در پی انتشار این خبر، بنده هم به یاری دوستان وزارت ارشاد شتافته و بر آنم تا آثار دیگر بزرگان ادب ایران زمین را مورد بازنگری و اصلاح قرار دهم! بنابراین در اولین گام به سراغ رباعیات خیام رفته و به اصلاح آن پرداخته ام:

اصل رباعی

اصلاح شده

امروز که نوبت جوانی من است

«می» نوشم از آنکه کامرانی من است

عیبم مکنید،گرچه تلخ است،خوش است

تلخ است، از آنکه زندگانی من است

امروز که نوبت جوانی من است

«چای» نوشم از آنکه کامرانی من است

عیبم مکنید،گرچه تلخ است،خوش است

تلخ است، از آنکه زندگانی من است

یاران موافق همه از دست شدند،

در پای اجل یکان یکان پست شدند،

بودیم به یک شراب در مجلس عمر،

یک دور ز ما پیشترک مست شدند!

یاران موافق همه یکدست شدند،

از راه نرسیده، همه سرپرست شدند،

رفتیم به همایشی در مجلس عمر،

دیدیم همگی پول‌پرست شدند!

جامی‌است که عقل آفرین می‌زندش،

صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش؛

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!

جامی‌است که عقل آفرین می‌زندش،

صد جای مهر بر جبین می‌زندش؛

این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز،

از روی حقیقتی نه از روی مجاز؛

یک‌چند درین بساط بازی کردیم،

رفتیم به صندوق عدم یک یک باز!

ما یارانه بگیریم و فلک یارانه باز،

از روی حقیقتی نه از روی مجاز؛

یک‌چند درین بساط فیضی بردیم،

رفتیم به صندوق مهر رضا یک یک باز!

گر من ز «می» مغانه مستم، هستم

گر کافر و گبر و بت پرستم، هستم

هر طایفه‌ای به من گمانی دارد

من زان خودم، چنانکه هستم هستم

گر من ز مهلکه جستم، هستم

گر حاجی و سید و خدا پرستم، هستم

هر طایفه‌ای به من گمانی دارد،

من زان خودم، چنانکه هستم هستم

من بی «می» ناب زیستن نتوانم،

بی باده، کشید بار تن نتوانم

من بنده‌ی آن دمم که ساقی گوید:

«یک جام دگر بگیر» و من نتوانم

من بی یاد خدا زیستن نتوانم،

بی سجاده، کشید بار تن نتوانم

من بنده‌ی آن دمم که شیخی گوید:

«یک جوشن کبیر بخوان» و من نتوانم

شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی،

هر لحظه به دام دگری پا بستی؛

گفتا: شیخا، هر آنچه گویی هستم،

آیا تو چنانچه می‌نمایی هستی؟

شیخی به زنی امربه‌معروف کردا: مستی،

هر لحظه به دام دگری پا بستی؛

گفتا: شیخا، هر آنچه گویی هستم،

توبه می‌کنم، تو راه گناهم بستی!

فردا علم نفاق طی خواهم کرد،

با موی سپید قصد «می» خواهم کرد؛

پیمانه‌ی عمر من به هفتاد رسید،

این دم نکنم نشاط، کی خواهم کرد؟

فردا علم نفاق طی خواهم کرد،

با موی سپید قصد «حج» خواهم کرد؛

پیمانه‌ی عمر من به هفتاد رسید،

این دم نکنم احرام، کی خواهم کرد؟



نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد 1390 ساعت 09:26 ب.ظ توسط meysam shahsavar نظرات |

مدیربه منشی میگه برای یک هفته بایدبریم مسافرت کارهات رو روبه راکن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه:من بایدبارئیسم سفرکاری کارهات روروبراکن

شوهرش زنگ میزنه به دوست دخترش میگه:زنم یک هفته میره ماموریت کارهات روروبراه کن

معشوقه هم تدریس خصوصی میکرده به شاگردکوچولوش زنگ میزنه میگه:من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزنه به پدربزرگش میگه:معلم یه هفته کامل نمیادبیاهروزبزنیم بیرون وهوای عوض کنیم

پدربزرگ که اتفاقامدیرهمون شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رولغوکن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه:ماموریت کنسل شدمن دارم میام خونه

شوهرزنگ میزنه به معشوقه  اش میگه:زنم مسافرتش لغوشدنیاکه متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه:کارم عقب افتادواین هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سردرس ومشق

پسرزنگ میزنه به پدربزرگش میگه :راحت باش برومسافرت معلم برنامه اش عوض شدومیاد

ممدیرهم دوباره گوشی روبرمیداره وزنگ میزنه به منشی میگه برنامه عوض شدحاضرشوکه بریم مسافرت.......


نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد 1390 ساعت 02:11 ب.ظ توسط meysam shahsavar نظرات |

سلام.

چندوقتیه حالم بده همش سردختر.

دختریعنی نامردبی وفاو... چرابایدبه دختردل بست که آدم میدونه وفانداره به قول یکی دوستام دختریعنی لگدبه زندگی وقتی بیوفتی توش درومدنش باخداست منم همین بلاسرم امده نمیدونم ازکجابگم!

من الان بایک دخترحدود4سال دوستیم یابهتربگم بودم نمیدونم سرچی ولم کردورفت منی که هیچی براش کم نزاشتم آمیزادازفرداش خبرنداره منم یک روزازخواب بیدارشدم دیدم همه چی تموم شده انگارخواب میدیدم داشتم دیگه میمردم هرچی به خودم میگفتم شوخیه برمیگرده وقتی دیدم خطش خاموش به خودم گفتم همه چی تموم شده زندگی برام معنای نداشت به قول رهاخانوم خودمونبایدبه بازم دنیابه آخرنرسیده خودتونباز.منم به خودم گفتم زندگی شیرینه به روزایه خوشم فکرکنم ولی هنوزروز خوش ندیدم اسمشوقسمت نمیشه گذاشت ولی تقدیرزندگیم بوده.

ازش کینه ای ندارم براش آرزویه خوشبختی میکنم.


نوشته شده در جمعه 31 تیر 1390 ساعت 03:12 ب.ظ توسط meysam shahsavar نظرات |

سلام.

چندوقته تویه وب دارم میچرخم وبه اون وب عادت کردم یه جورای وابسته شدم ولی چندنفرامدنوهمه چیرو خراب کردن که یکی ازاوناخودم هستم دیشب دیدم یکی ازبچه هایه اون وب خداحافظی کرده خیلی ناراحت شدم اشکم درومدکه بادوست پسرش آشتی کرده وبه خاطراون دیگه نمیاد.

یکی ازبچه هایه این وبم که دیشب بعدازدوستش رفت سرفحشی که یکی ازاونای که باعث تعطیلی این وب شدرفت خداازش نگذره خیلی دلم براشون تنگ میشه هنوزبایکی ازاونادرارتباتم.رهاجان آذین خانوم هرچه زودتربرگردیددلمون واستون خیلی تنگیده
 
چوگل هایه شقایق داغدارم بیاپروانه شو بشین کنارم
بزن مرهم به زخم قلبم ای ای دوست که خنجرخورده ای این روزگارم.


نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر 1390 ساعت 01:27 ب.ظ توسط meysam shahsavar نظرات |

سلام.

من چندروزپیش بادوستم یک کاربی شرمانه کردیم که الان پشیمونم که دیشب به کاری که کردم اعتراف کردم

وکسی که اون کاروباهاش کردم خیلی ناراحت شدومنم خیلی ناراحت شدم من گفتم بهش چکارکردیم وازش معزرت خواهی کردم ولی اون قبول نکردوگفتbye everوگفت دیگه نت نمیام من الان خیلی ناراحتم کاش دوباره بیاد.من ازاینجا

ازشما معزرت میخوام پانیذجان وخواهش میکنم که برگردی من دیگه به وبتون نمیام


نوشته شده در سه شنبه 28 تیر 1390 ساعت 05:33 ب.ظ توسط meysam shahsavar نظرات |


Design By : Pichak